نگاهی به جهان سینمای تارکوفسکی به بهانه بیست و هفتمین سالمرگش


نگاهی به جهان سینمای تارکوفسکی به بهانه بیست و هفتمین سالمرگش - تصویر 1

تفکر تارکوفسکی در تمام آثارش درباره مقوله ایمان و تنهایی انسان در جهان تهی شده از معناست. شخصیت های آثار او شخصیت هایی منزوی هستند که در گوشه یی از این جهان، سردرگم و خسته و در هم شکسته به دنبال معنایی برای زندگی می گردند.


استاکر می تواند نماد پیام آور شکست باشد که با وجود اطلاع از شکست و فقدان ایمان در جهان همچنان به ذات انسان ایمان دارد.


آثار هنری بزرگ، به اندوه ها و امیدهای ما جهت می دهند، ذهن ها و قلب های ما را بازتر می کنند و به جهان ما معنا می دهند.

 


«دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم


می گفتند «نمی آید»، چنین می پنداشتند


چه روز زیبایی بود، یادت هست؟


روز فراغت و من بی نیاز به تن پوش


امروز آمدی، پایان روزی عبوس


روزی به رنگ صبح


باران می آمد


شاخه ها و چشم اندازها در انجماد قطره ها


واژه که تسکین نمی دهد


دستمال که اشک را نمی زداید»


«آرسنی تارکوفسکی»

 


واژه ها تسکین نمی دهند و دستمال ها اشک ها را نمی زدایند. هنر می تواند پناهگاه باشد، اما جان پناه نمی شود. هنر می تواند تسکینی موقتی بر زخم های عمیقی باشد که هنوز و همیشه از آنها خونابه جاری است و هنرمندان بزرگ با نشان دادن این زخم ها، تسکینه یی بزرگی هستند که انسان را بار دیگر باور کنیم و به شدن برسیم.


آندره تارکوفسکی بدون شک جزو بزرگ ترین هنرمندان تاریخ سینماست. کارگردانی که با ساختن تنها هفت فیلم، مرزهای جهان سینما را وسعت بخشید. کسی که با مدیوم سینما اندیشه ودغدغه های فلسفی اش را مطرح می کرد.


تفکر تارکوفسکی در تمام آثارش درباره مقوله ایمان و تنهایی انسان در جهان تهی شده از معناست. شخصیت های آثار او شخصیت هایی منزوی هستند که در گوشه یی از این جهان، سردرگم و خسته و در هم شکسته به دنبال معنایی برای زندگی می گردند. مقوله ایمان و توجه ویژه تارکوفسکی به عناصر متافیزیکی و نشان دادن معجزه در فیلم هایش، باعث شده است که در ایران به غلط فیلمسازی دینی شناخته شود. نکته مهمی که عموما در برخورد با سینمای تارکوفسکی و این نوع از سینما در کشورما مغفول می ماند، فرم آثار او است. نمونه این برخورد افراطی و اشتباه را در سینمای دهه ۶۰ و مدیران سینمایی آن دوره می توانیم پیدا کنیم. به خاطر شرایط خاص دهه ۶۰ سینمای ما، مدیران سینمایی وقت تصمیم گرفتند چند تن از کارگردان های بزرگ جهان را به عنوان الگوی سینمای گلخانه یی و بسته آن زمان معرفی کنند. تارکوفسکی یکی از این کارگردان ها بود. سینمای او به اشتباه به عنوان نمونه آرمانی سینمای دینی معرفی شد و به تبع این، افراد زیادی را به مسیری غلط هدایت کرد. تاثیرهای این اشتباه را در بسیاری از آثار سینمای ایران در دهه شصت می بینیم که تصور می کردند با برجسته کردن چند المان و نماد ساختگی به سینمایی آرمانی و مطلوب رسیده اند.

در عین حال ترکیب غلط فیلم هنری در بین مخاطبان سینمای ایران به وجود آمد و بسیاری از کارگردان ها را هم درگیر خود کرد و بدون آنکه درک درستی از این نوع سینما وجود داشته باشد، تعبیر بی معیار «فیلم هنری» را با تفسیرهایی شخصی و بی پشتوانه همراه کرد. بسیاری از سینماگران ما در تمام این سال ها به خاطر حرف زدن و پیام دادن فیلم هایی شعاری ساختند و به این نکته توجه نکردند که حرف وقتی می تواند تاثیرگذار باشد که در قالب فرمی درست ارائه شود. سینما را ندیده و نشناخته تنها در چارچوب چند نام دیدند و فکر کردند که می شود بدون شناخت درستی از این هنر صنعت بزرگ عصر ما فیلم هایی بزرگ ساخت. از طرفی دیگر بسیاری از این سینماگران خود را در جایگاه فیلسوف و اندیشمند و مصلح اجتماعی دیدند و فکر کردند با تقلید می شود به اصالت رسید. حال آنکه اصالت باید در درون فرد باشد تا دیدگاهی ویژه شکل بگیرد؛ دیدگاهی که فرم و محتوا را جدا از هم نمی بیند و فرمش همان محتوایش است و بالعکس.


در آثار هنرمندان بزرگ اندیشه بزرگ با فرمی متناسب ممزوج می شوند و به همین خاطر تاثیری ژرف هم بر جای می گذارند. سینمای تارکوفسکی، با وجود دغدغه های متافیزیکی اش، به انسان و تنهایی و مسیر صعب آگاهی می پردازد و در جست وجوی ایمانی انسان محور، به ژرف ترین زوایای روح انسان نقب می زند. برداشت های بلند او بر مبنای یک استراتژی و نوع نگاه شکل می گیرند و جهانی خود بسنده و شخصی را می سازند که هر شخص صاحب دیدگاه را تحت تاثیر قرار می دهد. به نظر نگارنده از دریچه فیلم استاکر می شود درونمایه ها و فرم ویژه سینمای تارکوفسکی را از میان هاله ها و گرد و غبارهای برداشت ها و تفسیرهای اشتباهی که به ویژه در ایران پیرامون این هنرمند بزرگ شکل گرفته است، به صورتی روشن دریافت. واژه استاکر از مصدر انگلیسی Stalk به معنای با قدم های کشیده رفتن و پاورچین، پاورچین نزدیک شدن آمده است و اصطلاحا در معنای راهنما هم به کار برده می شود. راهنمایی که افراد را به جایی موسوم به منطقه می برد تا آرزوهایشان بر آورده شود. در سفر سخت او به منطقه دو شخصیت دیگر او را همراهی می کنند: نویسنده و استاد؛ شخصیت هایی که می توانند هر کدام نماینده بخشی از انسان ها باشند. نویسنده نماد هنرمندان سردرگم و خسته یی است که در جهان عاری از معنا پی معنا می گردند.

استاد شخصیتی تودار و خود رای است که می تواند نماد شخصیت های علمی باشد که به هیچ چیز جز علم و اطلاعات محدود بشری نمی خواهند تکیه کنند و استاکر راهنمای خسته و درهم شکسته یی است که با وجود سفرهای متعدد به منطقه، به دنبال حلقه مفقوده جهان پیرامونش، به منطقه دل بسته است و آن حلقه مفقوده همان ایمان است. به همین خاطر استاکر می تواند نماد پیام آور شکست باشد که با وجود اطلاع از شکست و فقدان ایمان در جهان همچنان به ذات انسان ایمان دارد. وقتی در پایان فیلم در نمایی بسته دختر استاکر را بالاتر از سطح زمین می بینیم، فکر می کنیم که معجزه رخ داده است. اما نما وقتی بازتر می شود دخترک را بر دوش پدرش می بینیم و فیلم با نگاه خیره کودکی پایان می یابد که با نگاهش می تواند اشیا را جابه جا کند. آیا معجزه رخ داده است؟ آیا آرزوی استاکر برآورده شده است؟ فیلم پاسخی به این مطلب نمی دهد و با کنایه یی ظریف به ما لبخند می زند.

این همه جست وجو و مشقت برای رسیدن به اتاق آرزوها به شکست می انجامد و کودکی به راحتی معجزه را معنا می کند. کودک به تعبیر تارکوفسکی می تواند نماد امید به آینده باشد. آینده مجهولی که دانش به بینش مبدل شده و شهود جای تعقل چارچوب پذیر را گرفته است. این پایان می تواند مانیفست کل سینمای تارکوفسکی باشد. او عمیقا به نقش پیامبرگونه هنرمندان اعتقاد داشت. این اعتقاد در قالب شخصیت استاکر متجلی شده است. اما سال هایی گذشته است و آن نگاه کلان نگر هنرمندان عصر تئوری های بزرگ به سر آمده است. اما آیا عصر تارکوفسکی هم پایان یافته است؟ هنرمندی که در همین فیلم استاکر، با اشاراتی روشن زندگی سخت دوره کمونیسم را نشان می دهد و می خواهد از قالب تنگ ایدئولوژی بیرون بیاید و به شهودی انسانی و هنرمندانه برسد. او با نشان دادن معجزه پایانی فیلمش، در واقع دیدگاه سه شخصیت اصلی فیلم (استاکر، نویسنده و استاد) را نقد می کند و افق دیدش را تا زمان حاضر گسترش می دهد.

تصویر ابتدایی فیلمش در آن میخانه چنان چرک و سیاه و کنتراست نور آن قدر درخشان است که این قاب را مانند یک تابلوی نقاشی می کند. جمع شدن این سه شخصیت بعد از سفر به منطقه در همین مکان، بعدی فرامکانی و فرازمانی به فیلم می بخشد. درماندگی این سه نفر در انتها، ذات ناممکن آرزو و رسیدن به اتوپیا را نشان می دهد و آن نگاه خیره کودکانه که همراه با صدای قطار می شود، امیدی فراتاریخی را نوید می دهد. در عین حال استفاده از عنصر رنگ در استاکر به شدت هوشمندانه است. جهان تاریک و سیاه فیلم وقتی به منطقه می رسد، ناگهان تغییر می کند و رنگ وارد جهان فیلم می شود. رنگ ها وقتی وارد جهان فیلم می شوند که اتوپیای مرگ زده منطقه را نشان مان دهند و این گونه رنگ به عنصری ساختاری در جهان فیلم بدل می شود. همان طور که در فیلم آینه هم رنگ ها مرز میان جهان خاطرات و گذشته و حال را در هم می پیچند. استاکر شاید نمونه یی ترین اثر تارکوفسکی است که جهان غامض و پیچیده ذهنی او را نمایندگی می کند. دیدگاهی پیامبرانه که در جست وجوی ایمان گمشده می گردد و در عین حال به ذات هنر اعتقاد دارد و نقیضه های افکارش را هم وارد جهان فیلم هایش می کند تا تفکر سینمایی اش شامل گذر زمان نشود و این گونه است که تارکوفسکی از حصار برداشت های ایدئولوژی زده و تک بعدی فراتر می رود و به ذات واژه « انسان» می رسد.


واژه ها تسکین نمی دهند، گواهی بر جراحت زخم می دهند. دستمال ها اشک ها را نمی زدایند، اما آثار هنری بزرگ، به اندوه ها و امیدهای ما جهت می دهند، ذهن ها و قلب های ما را بازتر می کنند و به جهان ما معنا می دهند. آندره تارکوفسکی جزو هنرمندان بزرگی است که هنرش از انسان و درباره انسان است و همین ویژگی، آثارش را از گزند زمان در امان نگاه می دارد.

بهنام شریفی

بخشی از شعر آرسنی تارکوفسکی پدر آندره تارکوفسکی

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه